پایان خوب قصه تلخ فراق ها
یکجا، به شوق آمدنت باز می شوند
درهای نیمه باز تمام اتاق ها...
دیگر خسته ام
خیلی
خس خس نفس هایم را نمی شنوی؟
دگربار ساکت و بیصدا و خسته ام
آنچنان که آب را در آب
و آسمان را در آبي
و سبز را در عشق
غبار، آينه را تهمت بست
وگرنه
زمانِ ما بي امام نيست.
ما بزرگتر از قلبمان مي تپيم
چون تو، وارث آن ظهري که لاله ها
مشقِ عشق کردند
نگاه مي کني و مي گذري
و ما همچنان
فرو مي رويم گريبانِ غفلت خويش را
قبل از این یاسی سپید داشت
حکایت من و این بغض پر فشار
می خواهم به تو بگویم حضورت در قلبم مثل نفس کشیدن است، آرام، بیصدا، اما همیشگی.
می دانم که دلتنگی بد نیست. چرا که یادگاریست از تو که دوستت می دارم.
هر جمعه منتظرت هستم.
حبیب قصه های من
غریب دلنشین جاده های دل من
چرا سفر آغاز نمی کنی؟
مثل پرستوئی که به اشتیاق بهار بی قرار است
مثل پروانه ای که برای رویت خورشید پیله تاریک خود را می شکافد
مثل موجی که از جنون سر بر صخره های سخت می کوبد
و مثل مسافری که آرزوی مقصدی آرام دارد
ولی
تقدیر بی تاب من، همیشه سفر است و سفر است و سفر
